تبليغاتX
:: روح و روان ::

       darmaan.ir


<مقالات روانشناسی منتخب از وب>

با افسردگی و خودکشی چه می توان کرد؟

یک داستان واقعی: 
دوستان باید توجه داشته باشید که هر وقت روانشناسی  نمونه ای را ارائه می کند، اسامی، محل اتفاق، و جزئیات دیگر ،آنچنان عوض شده اند که قصه ارائه شده، داستان هیچ فرد بخصوصی نیست و قابل شناسایی نیز نمی باشد.  این قصه یک «نمونه است از بسیار»

بانوئی می گوید:  تلخی تندی  تمام وجودم را فرا گرفته است، تک تک یاخته های بدنم «گِزگِز» می کنند. به بازوی شوهرم که می دانم حالش چندان بهتر از من نیست تکیه داده و از دیگران فاصله می گیرم.  نمی دانم کیِ و چگونه بمنزل برادرم  می رسم.  فقط بیاد دارم که با سرعت به آشپزخانه رفتم و چای آماده ای را که در سینی، انتظار دست محتاجی را می کشید برداشتم.
قند درشتی را به چای آغشته کردم و تاج سفید قند را که بتدریج طلائی می شد تماشا می کردم.  کم کم جسم قند در میان انگشتان من ذوب شد.  شوهرم که متوجه حالم بود، قند دیگری را بسمت دهانم برد و با دستمالی انگشتان نوچم را پاک کرد.  لحظه ای مهربانی او استوارم کرد.
قند دوم روی زبانم ذوب شد و شیرینی آنرا برای لحظه ای احساس کردم، اما خیالات تلخ مثل پرنده ای عجول و بی قرار بر شاخه های حافظه ام نشست و برخاست می کرد. تصویر پسر برادرم مثل یک فیلم سینما از جلوی چشمم رژه می رفت.  لحظه های خوب با او بودن را زیر لب تکرار میکردم و گاه فقط با آهی که تمام جانم را می سوزاند گله ای بیهوده از روزگار می کردم.  دلم  برای برادر بیچاره ام سخت می سوخت.  معنای دل سوختن و آتش بر جان داشتن را جوری تجربه می  کنم که آرزو می کنم هرگز تجربه نکنید.  وای مگر می شود باور کرد، جوانی با این قد و قامت، پُر از آرزو، سال آخر پزشکی، عزیز خانواده و هزاران جاده ی پر رونق پیش او، با خود و دیگران چنین کند.



لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت   توسط دکتر  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::
All Rights Reserved 2008 © www.mohajertanha.ir

کلیه حقوق این سایت محفوظ است