زن خوب، فرمانبر، پارسا،نسلی رو به انقراض
آقای 62 ساله پیش رویم نشسته و می گوید متخصص قلب او به او پیشنهاد کرده که با من مشاوره ای داشته باشد.
می پرسم مگر تشخیص دکتر قلب چه بوده؟
می گوید: افسردگی، فشار و استرس
می پرسم چگونه فشار و استرسی شما را نارحت می کند، کارتان سخت است؟
می گوید: نه، کار آسان ترین بخش زندگی من است.روابط خانوادگی و لج بازیهای زنم مرا از زندگی بیزار کرده.
می پرسم: مشکلات زناشوئی دارید؟
می گوید: این روزها چه کسی مشکلات زناشوئی ندارد.هرکس را می بینم یا در حال قهر است و دعوا و یا در حال طلاق و جدائی.
در
پاسخ می گویم: البته درست می گویید، خیلی از زن و شوهر ها مسئله دارند ولی
بعضی از عهده حل مشکلات بر می آیند و بعضی ها به بن بست می رسند.
می گوید: مال من از بن بست هم گذشته. ما مثل دو دشمن زندگی را برای هم زهر کرده ایم.
کمی مکث می کنم و می گویم: احساس می کنم چیزی روی قلبت سنگینی می کند، آمادگی داری از آن صحبت کُنی؟
39 سال قبل بعد از اینکه دانشکده پلی تکنیک ایران را تمام کردم قصد داشتم برای ادامه تحصیل به آمریکا بیایم.
پدرم
پایش را در یک کفش کرد که باید زن بگیرم و با زنم به خارج بروم چون اگر
مجرد به آمریکا بیایم اولاً سر به هوا می شوم و سر از میخانه و دیسکو در
می آورم و در ثانی بالاخره گیریک دختر آمریکائی بی اصل و نسب می اُفتم.
خلاصه
با دختری از آشنایان پدرم که دو سال هم از من جوانتر بود ازدواج کردیم و
به خارج آمدیم. فکر بدی هم نبود، چون معنای غربت و تنهائی را نفهمیدم و دو
سال بعد اولین پسرمان به دنیا آمد و من صاحب خانواده شدم.
زنم
بسیار«مطیع»،«صبور»، «بی توقع» و خلاصه «رام» بود. من کمی تند مزاج بودم و
گاهی از کوره در می رفتم ولی صبوری او مسائل را حل می کرد و زندگی به جلو
می رفت. کم کم من درسم تمام شد وکار خوبی گرفتم و حالا بچه دوم ما هم به
دنیا آمده بود. و زنم سخت مشغول خانه و بچه ها بود ومن هم بنیه اقتصادی
خانواده را می ساختم. ظاهراً همه چیز خوب جلو می رفت.
ما یکی دوبار
در خاک آمریکا جابجا شدیم و بالاخره به شهر فرشتگان رسیدیم و حدوداً بیست
سالی است که در کالیفرنیا زندگی می کنیم. اما سالهاست که اختلاف من و
همسرم شدید تر و شدیدتر شده است.
فراموش کردم که بگویم بعد از بزرگ شدن بچه ها همسرم هم به دانشگاه رفت در رشته کامپیوتر مهندسی گرفت و کار خوبی نیز دارد.
ولی
اودیگرنه«مطیع»، نه «صبور»، نه «بی توقع» و نه «رام» است. بر سر هر چیز
کوچکی با هم سرشاخ می شویم و روزها قهر و جدا از هم زیر یک سقف زندگی می
کنیم.
از خود می پرسم برسر آن زن مهربان و با گذشت و آرام و فراهم ساز من چه آمد؟
•••
در اینجا از آقا سؤال می کنم چرا از خودت می پرسی که بر سر آن زن خوب چه آمدو چرا این سؤال را مستقیماً از همسرت نمی پرسی؟
می گوید: مگر می شود با او حرف زد و کار به دعوا کشیده نشود؟
می پرسم: چگونه از او سؤال کرده اید؟
کمی
مکث می کند و می گوید دقیقاً یادم نیست، مثلاً گاهی می گویم، من آن ثریای
قدیمی خودم را می خواهم، و او می گوید در خواب ببینی. و از همین جا دعوا
شروع می شود.
می پرسم بعد از اینکه او می گوید در خواب ببینی، شما چه می گویید؟
من می گویم اگر می دانستم که اینقدر عوض خواهی شد نه به آمریکا می آمدم و نه می گذاشتم تو درس بخوانی.
می پرسم او در پاسخ چه می گوید؟
او
هم می گوید « دوره برده داری سپری شده»، مدتی هم که لی لی به لا لای تو می
گذاشتم برای وجود بچه ها بود، نمی خواستم خانه جنجالی و آشوب بنا شد و چون
می دانستم تو کوتاه نمی آئی، زور را قورت می دادم. ولی دیگر بچه ها رفتند
و اگر بودند هم منو تشویق می کردند جلوی تو بایستم.
و خلاصه همین گفتگو ادامه پیدا می کند تا یکی صحنه را ترک می کند.
گفتگوی
ما بر محور علائم و نشانه های افسردگی و استرس دور می زند و بالاخره من
پیشنهاد می کنم که بیائید با هم «طرحی نو» برای شما با همسرتان تنظیم کنیم
و شما تجربیات خود را هر هفته برای من بازگو کن و ببینیم آیا او موافقت می
کند و من اینگونه آغاز می کنم.
ارتباط یعنی آن گفت و شنودی که از یک فرستنده به یک گیرنده می رود تا کاری انجام گیرد یا هدفی بر آورده شود.
فرستنده هر چقدر گیرنده را بهتر بشناسد و هر چقدر پیام را ظریف تر و دقیق تر و تمیز تر انتخاب کند این هدف بهتر به دست می آید.
پیام
واقعی شما این است که شما زنی را که صبور و آرام و بی توقع و رام باشد
دوست داشتید و زن مستقل، زبان دار و سر خود را دوست ندارید. و یا نمی
دانید با چنین زنی چگونه باید برخورد کرد.
این پیام شما در دنیای امروز
از هر فرستنده ای که فرستاده شود قبل از رسیدن به گیرنده، سیم ها و کابل
های مخابراتی را می سوزاند.زیرا این پیام ولتاژهای بالاتر از حد توان
گیرنده های امروزی دارد.
آن زنی که شما دوست دارید نسلش منقرض شده. در
فضای آگاهی بشر امروز، نسل چنین زنانی در جهان منقرض شده ولی در فضای عملی
شاید بقایای این نسل در جا و مکانی که زن هنوز به مرد محتاج است و قانون
از زن حمایت نمی کند پیدا شوند، تازه این زن فرمانبردار را می توان یافت
ولی آنها هم در دلشان انتظار رهائی دارند.
زن در دنیای امروز خود را
کمتر از مرد نمی داند و برای خود حقوقی برابر قائل است و در برابری رابطه
او بیشتر شبیه همسری است برابر تا ارباب و فرمانده و فرمان بُردار.
پس به این ترتیب باید پیام شما فرم دیگری به خود بگیرد و طرح نو یعنی همین.
مثلاً پیام شما می تواند به این شکل مطرح شود.
ثریا،
مدتی است تو را سرد و عصبانی می بینم و از آرامش و شکیبائی قبلی تو خبری
نیست. خیلی دلم می خواهد بدانم چه چیزی تو را اذیت می کند؟ این عصبانیت نه
برای تو خوب است و نه برای من.
اگر ثریا در پاسخ گفت:
تمام عصبانیت
من از توست که یک عمر به من زور گفتی و من همه چیز را در دلم ریختم و حالا
دیگه به سنی رسیدم که حوصله ام سر رفته و طاقت ندارم و جوانی ام را از دست
دادم، هیچ خاطره خوبی از تو ندارم و ...
شما در پاسخ با ملایمت بگویید:
من متأسفم که متوجه حال تو نبودم و متأسفم که نمی دانستم چگونه تو را آزار می دهم.
شاید من طاقت تو را و صبوری تو را به حساب قدرت و مقاومت تو می گذاشتم و گاهی حتی به تو حسودی می کردم که اینقدر قوی و توانمند هستی.
از غفلت گذشته متأسفم و صمیمانه عذر می خواهم و برای آینده هر چه تو بگوئی می کنم که رابطه ما به شکل بهتری بازسازی بشود.
حالا
که مشکلات زندگی و بچه ها کمتر شده، روزگاری است که ماباید از زندگی و از
با هم بودن لذت ببریم و این لذت را با کله شقی و نادانی نباید بر باد داد.
در پایان پرسیدم: طرح نو را دوست داری؟
با لبخندی گفت: راستش را بخواهید «نه» آخر عمری«زن ذلیل»شدن کار آسانی نیست.گفتم «مرد ذلیلی» هم هیچ وقت آسان نبوده.
وقت تمام شده بود و ما باید از هم جدا می شدیم.
چند
هفته بعد زن و شوهر به مطب من آمدند و چند هفته ای با هم کار کردیم. در
آغاز سال نو مسیحی کارت تبریکی از آنها به دستم رسید که در یک سفر دریائی
با هم بودند.
آقا نوشته بود که خیلی به ما خوش می گذرد و هر شب بر عرشه می رقصیم و از زندگی لذت می بریم. خانم هم زیر این نوشته ، نوشته بود:
البته با زور ایشان هر شب می رقصیم و دکتر شما می دانید که چقدر لذت می بریم!!!
البته این شوخی سال نو است . شما و خانواده سلامت و شادباشید. به امید دیدار!
لینک ثابت | نوشته
شده در چهارشنبه
1388/02/16ساعت توسط دکتر
|
::::
عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::