آبرو و آبرو داری - رذیلت فرهنگی یا فضیلت اخلاقی؟
در لغت نامه ی نگلیسی «آریان پور» هم برای وقار و رتبه و شأن از واژه Dignity استفاده شده است.
در همان لغت نامه ی آریان پور برای واژه «شرف»، شرافت، آبرو، ناموس، عزت، افتخار از واژه ی Honor استفاده شده است.
اگر
چه واژه ای کاملاً منطبق بر واژه ی آبرو در انگلیسی پیدا نکردم، ولی می
دانم نزدیکترین واژه به این مفهوم Dignity و Honorو امتزاجی از این دو لغت
است. حالا شما اگر به یک آمریکایی بگویید که این دو صفت بَد و دور
انداختنی است بی گمان به عقل شما شک می کند. چون چگونه می شود شرافت،
اعتبار و ناموس و افتخار و عزت را خصلتی منفی یا بیمار گونه دانست.
در
ادبیات فارسی تقریباً شاعر و اندیشمندی را نمی بینید که در ستایش آبرو قلم
فرسائی نکرده باشد که دهخدا چند نمونه از آنرا ذکر می کند:
مثلاً از فردوسی:
شو این نامه ی خسروی بازگو
بدین جوی نزد مهان آبرو
چنان دان که بی شرم بسیار گوی
نبیند به نزد کسی آب روی
یا
جهان را فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
یا
گر این را دگرگونه دانی بگوی
که از دانش افزون شود آبروی
یا
ز من راستی هر چه دانی بگوی
بکژی مجوی از جهان آبروی
حافظ می گوید:
آبرو می رود ای ابر خطاپوش ببار
که بدیوان عمل نامه سیاه آمده ایم.
صائب می گوید:
در حفظ آبرو ز گُهر باش سخت تر
کین آب رفته نیاید بجوی خویش.
انوری می گوید:
اگر خواهی از هر دو سر آبروی
همه راستی کن همه راست گوی.
سعدی می گوید:
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه، آب چشمش بسی
(یعنی متوجه خطای خود شده و نادم باشد)
در
میان متفکرین و ادبای ایرانی یک کاوشگر روان و یک استاد زبردست روح بشری،
یعنی مولانا جلال الدین رومی بر خوردی متفاوت با آبرو و آبرو هراسی دارد.
مولانا
مانند «نیکلسون» در انسان چیزی به نام «جوهر وجود» و چیزی به عنوان نقاب
یا ماسک یا پوشش فرهنگی که روی جوهر وجود را می پوشاند و به تدریج ما را
از جوهر وجودی خود دور می کند و در اجرای نقش های اجتماعی و آموخته شده،
راه شکوفایی و بلوغ جوهر وجود را مسدود می کند و از ما آدمی می سازد که در
راه بدست آوردن تائید و مقام و منزلت اجتماعی از گوهر انسانی خود فاصله می
گیریم و بتدریج بین «بود» و «نمود» ما فاصله می اُفتد. لذا وقتی مولانا
از این زاویه به انسان نگاه می کند تردیدی نیست که «آبرو» برای او دو
مفهوم پیدا می کند.
مفهومی منفی و مفهومی مثبت. در ترشیح مفهوم منفی
آبرو، مولانا قصه ای می آورد از مردی که تهی دست است و هوس نشست و برخاست
با بزرگان را دارد. او که قادر به پخت قوت روزانه نیست، تکه ای دنبه
خریده و در گوشه ی خانه پنهان کرده، هر روز وقتی به میان یاران می رود با
چربی دنبه لب و لوچه ی خویش چرب می کند و سبیل خود تاب می دهد و چنان می
نماید که گویی از سر سفره ای هفت رنگ برخاسته است.
روزها باین ترتیب می
گذرد و مرد هر روز لاغرتر و تکیده تر و بی رنگ و روی به کار خود ادامه می
دهد. تا روزی گربه ای دنبه ی او می رباید و مرد از پس گربه دویده، فریاد
می آورد که «آبروی» من کجا می بری؟
مولانا در این بخش از قصه به شیوه
ای ماهرانه، مرد را خطاب می کند که ای اَبله، تو که بحال خود رحم نمی کنی
و در راه حفظ آبرو از جان خرج می کنی، بگذار حیوان که از تو باتو مهربانتر
است، این آبروی جانکاه را به یغما ببرد، تا یاران بر حال تو آگاه شوند و
جانت را از فنایی برهانند. در این قصه نمادین مرتباً، مولانا آبرو هراسی
نا سالم را که جوهر جان به یغما می برد و بر قوّت ظاهر ما می افزاید و از
قدرت باطن ما کم می کند، به نقد می کشد:
دریدم پرده ی ناموس و سالوس
که جان من ز جان خویش برخاست
مفهوم
دومی که مولانا از آبرو بدست می دهد در میان قصه ها و بیت های پراکنده ی
اوست. آنجا که از شرف انسانی و از راستی و حقیقت سخن می گوید:
دل نیارآمد به گفتار دروغ
آب و روغن هیچ نفروزد فروغ
در حدیث راست آرام دل است
راستی ها دانه ی دام دل است.
آنجا
که او از اعتبار انسان و جایگاه او در نظام هستی، سخن میگوید، صداقت،
حقیقت جویی را ستایش می کند و از طمع، روی به سوی دونان آوردن را مذموم می
شمارد. و علاج این بیماری دل را عشق و دست یافتن به چشمه ی جوشان وجود
خود می بیند.
انسان آبرومند نزد مولانا، انسانی است که آبرو به اعتبار
حقیقت و عشق و فنای نفس می جوید و در راه تقویت باد و بود نفس، گهر حقیقت
را ارزان نمی فروشد. زیرا که آبرو داری ریاکارانه را موجب تورم نفس و کذب
و ریا می شمارد.
نردبان خلق این ما و منی است
عاقبت زین نردبان افتادنی است
هر که بالاتر رَوَد، ابله ترست
کاستخوانش سخت تر خواهد شکست.
پس
تا اینجا با هم باین تفاهم رسیدیم، که آنگونه آبروداری و آبرو هراسی که در
فرهنگ اصیل ما، از آن سخن رفته و پسندیده شده و در ردیف فضیلت های فرهنگی
قرار گرفته، ریشه در فضیلت های دیگری مانند شرف، اعتبار، ناموس و قدر و
قیمت دارد.
این مفاهیم خود در معنا سازی های عمیق دیگری مثل مناعت، بی
نیازی، باطن داری، صبوری، قناعت و تحمّل پاره ای رنجهای انسان ساز تنیده
شده و بهمین دلیل هم دارای قدرت و نیروی زیادی است.
بعنوان مثال: سال
گذشته در دانشگاه «یو.سی.ال.ای» در یک سخنرانی که از جانب انجمن
روانشناسان ایرانی آمریکایی تدارک دیده شده بود، به همراه چند تن از
همکاران و دوستان خود، سخنرانی داشتم. سخنران قبل از من دکتر علی صادقی
دوست و همکار خوبم بود که دستی چیره در شناخت فرهنگ ایران دارد.
او در
میان صحبت خود مفهوم «آبرو» را مطرح کرد و ضمن سخن درباره ی تحقیق یک
پژوهشگر دانشگاه «هاروارد»، به قدرت و نفوذ آبرو اشاره کرد، و مثالی زد و
گفت: زن و شوهری در میانه یک دعوای بسیار شدید و خشن هستند و گویی هر کدام
تلاش می کنند که ضربه ای کاری تر ،چه با کلام و چه پرتاب چیزی بسوی
یکدیگر، بهم بزنند. ناگهان زنگ دَر به صدا در می آید و صدای فریاد زن و
شوهر فوراً و بلافاصله قطع می شود و فوراً به جمع و جور کردن اطاق می
پردازنند و نوعی همکاری میانشان آغاز می شود. با صدای ملایم، یکی به
دیگری می گوید، سر و صورتت را مرتب کند که آبرویمان نرود و دیگری بسمت در
می رود و با لبخند در را باز می کند و انگار نه انگار که لحظه ای پیش
میدان جنگ بود و فغان دو جنگجو.
دکتر صادقی مطرح کرد چه دارو، چه تکنیکی را می شود پیدا کرد که ناگهان با این فوریت، آب بر روی آتش این جنگ باشد.
نتیجه
گیری این گفته این نبود، که این آبرو هراسی می تواند به مشکلات این زن و
شوهر پایان بدهد. بلکه هدف این بود که قدرت «آبرو هراسی» را در فرهنگ خود
اندازه بگیریم، و بدانیم که این عنصر قدرتمند فرهنگی را بهتر و دقیق تر
بشناسم و سهم آنرا در معنا سازی های فرهنگی و شبکه ی معنا سازی های ملی
خوب درست، تعیین کنیم.
حتی آنهایی که در شعار با آبرو و آبرو هراسی
مخالف اند، وقتی پای تصویر و قصه ی زندگی خودشان در میان باشد، آبرو
هراسانه عمل می کنند.
مبحث Emotional Regulation، از داغ ترین موضوعات روانشناسی امروز است.
لینک ثابت | نوشته
شده در شنبه
1388/02/19ساعت توسط دکتر
|
::::
عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::